می تونم بگم تقریبا تا به حال غزل نگفتم. اما احساس می کنم الان با روحیاتم بیشتر سازگاره. به هر حال می تونه یه شروع باشه و البته بعد مدتها كه چشمه واژه خشکیده بود.
دلم گرفته از این آسمان غریب از این تنفس تردید از این هوای فریب
در این هزار تو كه عشق گم گشته برای شوق رهایی نمانده شکیب
تو ای دقایق دوری به یاد تو جاری نشسته ای به دل ای آشنای غریب
كه مرز عشق و هوس مثل مو باریک است و در خم موی سیاهت نشان حبیب
بهشت من نهان شده در رضایت دوست بیا و وسوسه ام کن به چیدن سیب
كه من شمارش معکوس می کنم دقایق را مسیح وار نشسته ام به انتظار صلیب
۴ آبان ۱۳۸۸
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:40 توسط حمیدرضا بیاتی
|